سلام . یه زمانی الهه ی شعر هی می نشست روی شونه هام . این شب ها ولی ........
الهه ی داستان که نداریم . خب یکی درست می کنیم که فرود آید روی شانه هایمان .
قسمت چهارم آن داستانی که عنوان نداشت :
از وقتی که یادم می آید ، مهتاب را هیچ وقت دست خالی ندیده ام . همیشه کتابی ، مجله ای ، روزنامه ای ، دست کم کاغذی دستش است . از آن زن هایی است که حتی موقع سرخ کردن سیب زمینی هم باید مشغول خواندن باشد . حالا این که چند بار مجبور شده سیب زمینی های جزغاله شده را روانه ی سطل زباله کند ، بماند . وقتی هنوز با ما زندگی می کرد از این که در مهمانی ها نگاه های همه سمت دست های خواهر من است خجالت می کشیدم . شاید برای همین بود که بیشتر وقت ها از مهمانی رفتن با مهتاب فرار می کردم . خوب می فهمم مجید بی چاره از داشتن زنی مثل مهتاب چه می کشد . در این یک مورد چاره ای ندارم جز این که طرف داماد را بگیرم . هرچند آن بی نوا تا به حال شکایتی نکرده اما حس می کنم سکوتش بهترین راه برای نشان دادن نارضایتی اش باشد . اصلن چه ربطی به من دارد . خودش برود مشکلش را حل کند .
از آن مهمانی ها و شکنجه های پشت بندش چند سال گذشته . قد سن و سال متین اما مهتاب همان است که بود . حالا که نشسته روی مبل و جز کلمات کاغذی که دستش گرفته چیزی را نمی بیند ، پرتاب می شوم به همان سال ها .
البته خیلی پرش بلندی نیست چون متین می دود طرف مادرش و هم من را از بلاتکلیف ماندن میان گذشته و حال خلاص می کند هم مهتاب را خلع سلاح .
- فسقلی چن دفعه گفتم وقتی کتاب می خونم این طوری غافلگیرم نکن ؟
= مامان خانوم چن دفعه گفتم به من نگو فسقلی . بعدشم این که کتاب نیس . هس ؟
ترجیح می دهم طرف متین را بگیرم و به جبهه ی فرزندان خدمت کنم . متین را از پشت بغل می کنم و می گویم : " خب راس می گه خواهر من . شما بعد این همه سال مطالعه هنوز نمی دونی این ورقه ی سفید نازکی که اسیر دستای شماس ، کاغذه ؟ در ضمن سلام !
مهتاب همیشه وقتی حس می کند کم آورده ، لب هایش را به هم فشار می دهد و چشم هایش را طوری تنگ می کند که دلت برایش می سوزد و پشیمان می شوی از این که سر به سرش بگذاری . خب ، روشن است که این بار هم از همان روش قدیمی استفاده می کند . برای همین متین دست های من را باز می کند و حلقه می کند دور گردن مادرش که مثلن از دلش درآورده باشد .
مهتاب همزمان که خودش را از خطر خفگی نجات می دهد جواب سلامم را می دهد و با تعجب می پرسد که چرا خیال نداریم برویم استادیوم . متین هم بعد از این که داستان را تعریف می کند موبایل من را برمی دارد که برود فیفا صفر نه بازی کند و اجازه می دهد خواهر و برادر بعد از مدت ها با هم خلوت کنند .
= مامان کجاس ؟
- رفت خرید
= خرید ؟ کی رفت ؟
- ما که اومدیم رفت .
= حالا انقدر واجب بود که مهموناشو بذاره بره ؟
- از کی تا حالا ما مهمون شدیم ؟ بعدشم حتمن لازم بوده که رفته . اصلن بگو ببینم تو کی به این فسقلی قول استادیوم دادی که من نفهمیدم ؟
= این فسقلی یه اسمی داره که موقع انتخابش ، لابه لای تمام کتابایی که خونده بودی دلیل و مدرک پیدا کردی که باید با میم شروع شه . از همونا که موقع انتخاب شوهرت تحویلمون دادی . یادت نرفته که ؟
- اون دلیل و مدرکا که از نظر تو هیچ ارزشی ندارن ، برای این بود که دلم قرص باشه بابت اسم پسرم . که بدونم تا آخر دنیا این اسم روش می مونه . حالا این که یه وقت هوس کنم بچه مو ، فسقلی صدا بزنم یا مارمولک یا عسل به مادر بودنم ربط داره و هیچ مشکلی واسه متین بودن پسرم درست نمی کنه !
= حالا فسقلی و مارمولک هیچی ولی خدایی من اگه جای متین بودم وقتی عسل صدام می زدی تموم دیوارای خونه رو خط خطی می کردم .
- مشکل تو اینه که گیر دادی به معنی این اسما . اینا درواقع اسم نیستن . یعنی هیچ معنایی ندارن و یه جورایی هم ردیفن . فقط یه بهانه ن واسه این که عشقمو لای اونا قایم کنم .
= می دونی مشکل من با تو اینه که حرفایی می زنی که دو ثانیه بعد عکسشو می گی . اصلنم به روی خودت نمی یاری . بعدم وقتی نمی تونی طرفتو قانع کنی می گی وقتی بچه دار شد می فهمه . من فقط منتظر اون روزم که این متین اسمشو عوض کنه بعد دوتایی بشینیم پای استدلالای مامان مهتاب که چطور این اسم تا آخر دنیا دووم نیاورد . البته اگه گریه بهش فرصت بده که از منابع مطالعاتی ش استفاده کنه . آخه گریه ی شکست بدجوری آدمو گیج می کنه .
مادر که از در می آید تو ، فرصت هر جوابی از مهتاب گرفته می شود . چون بعید نبود برای یک بار هم که شده خلاف عادت عمل کند و مشتی حواله ام کند و کاربردهای جدید دستش را کشف کند . برای خارج شدن از موقعیت بحرانی ام ، راهی بهتر از این نیست که خریدهای مادر را به آشپزخانه ببرم و خیر دنیا و آخرت را هم برای خودم خریداری کنم .
صدای خش خش پلاستیک های دست من ، متین را به دنبالمان می کشاند مثل آهنگی که مار را . چشم هایش برق می زند چون می داند مادربزرگش از لیست علاقه مندی هایش خوب خبر دارد . مثل کاشفان جزیره ی گنج ، پلاستیک ها را زیر و رو می کند و بستنی ها را مثل پرچم فتح بالای سرش می برد و داد می زند : آخ جون این طعمشو نخوردم تا حالا .
به بهانه ی گذاشتن تن ماهی روی کابینت از مادر فاصله می گیرم که خوب نگاهش کنم . می خواهم ببینم چشم هایش چه شکلی می شود وقتی به این فکر می کند که این نوه ی سوپردوست داشتنی اش کی سلام کردن یاد می گیرد ؟ حالا می فهمم دلیل خرید ناگهانی اش را و این که حالا حالاها باید به این پسر باج بدهد . چشم هایش می خندد . خنده ای که تلخ هم هست . برای همین می روم پشتش و با ایما و اشاره به متین می فهمانم که سلام یادش رفته .
بستنی ها را می اندازد روی میز و قبل از این که سلام کند می زند توی سرش که مثلن نشان دهد ، می داند کارش خیلی بد بوده .
برخلاف مادرش کاربرد ژست ها را خوب می داند . به قول خودش فوت آب است و من مرده ی این دانایی اش هستم که باعث می شود مادربزرگ و نوه دل بدهند و قلوه دریافت کنند تا من و مهتاب که مبهوت مانده ، شاهد یکی از تاثیرگذارترین صحنه های تاریخ خاندان آشفته باشیم .
تن ماهی را نشان مهتاب می دهم که دوزاری اش بیفتد . و می فهمد که مادربزرگ قبل از همه خبردار شده لغو شدن مسابقه را . برای همین بساط تن ماهی ، یکی از معدود غذاهای محبوب نوه را ، مهیا کرده که ترتیب یک نهار خانوادگی را داده باشد .