تبليغاتX
تنهایی پر هیاهو

تنهایی پر هیاهو

رخ در نقاب چرا ؟

 

وای سید سید سید !!!!

دیروز عجیب سرگردانم کردی ! چقدر بالا و پایین رفتم میان قبرها ! . نمی دانم ... شاید این هم کار خودت بود . پنهان شدی از نگاهم که نگاهم بیفتد به همسایه هایت . که بخوانم نام های روی قبرها را . که نگاهم متبرک شود . که جلوی چشم های آن چند جوان و بعد از نیم ساعت ، پیدایت کنم .

درست همان جا که آن ها ایستاده بودند و تماشا می کردند گیجی و حیرانی من را !

شاید هم گل های پرپر شده ی روی قبرت کار همان ها بود . هرچه بود پوشانده بود نامت را که بساط قایم باشک بازی مان به راه باشد ......

و نوبت من که شد ، گل ها را که پرپر کردم ، صدای اذان پیچید میان قبرها و دربر گرفتمان !

می دانی که می خواستم بیشتر بمانم کنارت اما می دانی که هنوز خیلی ها از شب های گورستان واهمه دارند و من به احترام ترس آن ها ناچار شدم ترکت کنم .

نخواستم خوشی ام به قیمت دلهره ی دیگری باشد .....

اما خودت که بهتر می دانی ، مرا همان چند جرعه کافی ست که مدتی مستی کنم و ....

راستی سید جان ! این سنگ قبر جدیدت خیلی بهت می آید . مبارکت باشد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 3:34  توسط   | 

لیلای بی دل را ببین ، از عشق تو مجنون شده .......

 

سلام آقای مهربان !

شب تولدم است

هدیه می خواهم .........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 3:6  توسط   | 

و تو همچنان فراموش کاری ای انسان !

 

من که می دانم رحمن و رحیمی : full of mercy

پس چرا فراموشت می کنم ؟

چقدر دلم تنگت است ... چه بی تابانه می خواهمت ..... نه، نه .... " بی تابانه" اگر بگویم دروغ گفته ام و درد همین است که بی تاب نیستم و این از بی دردی ام است لابد ...

وقت محنت نیست لابد که الله گو نیستم آن چنان که باید

آری .... کشتی که به ساحل برسد ، مسافر نه خدا می شناسد نه ناخدا . ..

ای آب های جهان بیاشوبید ،

می خواهم غریقی باشم . بزرگ ترین غریق جهان

مگرم یاد آید که : هو نعم المولی و نعم النصیر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 3:31  توسط   | 

چه فراموش کاری ای انسان !!

 

دیشب یادت کردیم . یاد تو و خواسته ات از ما . این که گفته بودی پنجشنبه ها را از دست ندهیم . به هم نگاه کردیم و خندیدیم از شدت شرمساری  . حالا به جبران پنجشنبه ای که از دست دادم ، کمیل را زمزمه می کنم !

ای آن که رحمتت  همه ی موجودات را دربر گرفته

می ترسم از خطاهایی که دربند می کند دعاهایم را

به یادت نزدیک می شوم به تو و خودت را شفیع می گیرم

یادت یادت یادت :

و سکنت الی قدیم ذکرک لی و منک علی

چقدر خوب است که جز تو کسی را ندارم

و چه دردناک است یادآوری لحظه ای که میان من و تو فاصله افتد .

و فریادهای من ....... به بانگ بلند فریاد می کنم که دوستت می دارم اما .......

می ترسم . می ترسم از روزی که هیچ آتشی ترجمان  درد جدایی نشود  

منی که جز گریه دست آویزی ندارم ، چگونه تاب آورم دوری از رفیق اعلی را ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 23:27  توسط   | 

کی بود یارب طواف کعبه و .......

 

به شماره ی چمن هایی که سجاده مان شده بودند از تو انتظار داشتم دعا کنی برایم .  

به یاد روزی که همان جا و در حضور همان درخت ها ، برایم خبر آوردی که مسافر خانه ی خدا هستی و کلاغ ها ، روسیاه تر از همیشه خیره مانده بودند ما را !

هنوز رد پیشانی ات روی سنگ ی که مهرت شده بود ، باقی بود که خواستم از تو دعا کنی برایم . دعا کنی که روزی همان جا برایت خبر آورم از سفر بزرگ .

آن جا ، در حضور درخت های بلندبالا که سبزی شان را می پاشند توی چشم ها ، خیال کردم زانو زدن مقابل گنبد خضرا را !

.................

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:26  توسط   | 

عاقبت پرده بیفتد ز سر راز نهان

 

نه دیشب نه امشب ... هیچ یک خوب نبود . آن قدر که آسمان هم ......

گمانم برای اولین بار ترسیدم از آسمان . از فریادش از اشک هایش ......

دیشب پیش پرده ی روز بزرگ را نمایش دادند

وای از روزی که پرده بیفتد ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 3:29  توسط   | 

و من مسافرم ای بادهای همواره .......

 

همیشه همین طورم . قبل از سفر به برنگشتن فکر می کنم . به این که شاید قدم در راه بی برگشت گذاشته باشم ... به نبودنم و این که بعد از من آب از آب تکان نمی خورد .

به این که نبودنم قدد  تکان پشه ای نیز ، آب را تکان نمی دهد از جایش ....

ریگ بادآورده ای را باد می برد و دنیا چون همیشه بر مدار حق استوار می ماند  .

حلال کنید دیگر .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:43  توسط   | 

پنجره ای به آسمان

 

نمی دونم چرا همیشه یادم می ره تو یه کشور اسلامی زندگی می کنم . یادم می ره که می شه توی مرکز خریدهایی که بی شباهت با نمونه های خارجی نیستند ، نمازخونه هم باشه !!!!

امشب وقتی در اوج ناباوری تابلوی نمازخانه یک مجتمع مدرن و باکلاس را دیدم کللی کیفور شدم ...

نماز خواندن کنار چند نفری که در اوج شلوغی رنگ و موسیقی ، سکوت را برگزیده بودند ، مثل خوردن بستنی کارامل و شاتوت بود برایم .

چقدر مزه داد بودن کنار آن ها . مخصوصن پسر خوش تیپی  که سجده ی آخرش ، هم خودش را به آسمان وصل کرد هم بقیه ی ما را .

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:57  توسط   | 

آن همه نزدیک ، این همه دور

 

این عادت من است . دور می شوم که بهتر ببینم حتی اگر  دلتنگی  بدود میان این فاصله ها !

حالا که از دوری دو روزه ام بازگشته ام ، حجمی از دوست داشتن می خزد زیر پوستم که یادم بماند این جا خانه ی من است .

دو شب پیش ، وقتی بعد از نمی دانم چند وقت ، رفتیم پشت بام که در دل تاریکی ، ستاره باران کنیم نگاهمان را ، دلم پر کشید تا شب های تمام نشدنی کودکی هایم .

آن وقت ها ، آ ، بچه تر از آن بود که مثل حالا ، همراه من به صید ستاره بیاید . آن شب ها ، من بودم و ماه ها انتظار برای آمدن تابستان که حکم آمدن به خانه ی شما بود برایم و فرصتی که  برای کودکی ام ، شریک دست و پا کنم .

که برویم روی بلندترین بام رویاهای من که همه ی ستاره های پرنور را سند بزنم به نام خودم و قدرت نداشته ام را به رخ تو بکشم که می دانستم از من فقط چند ماه بزرگ تری  اما هزار ماه پرزورتر .

آن شب ها اگر تقلا می کردیم که قطعه ای از آسمان مال ما باشد حالا سال هاست آسمانی به پهنای آن گورستان خاموش از آن توست .

 

باورت می شود ؟ ۱۶ سال است که تمام ستاره های شهر بالای سر تو می درخشند و من با تمام نزدیکی ام به تو هی دور و دورتر می شوم . به اندازه ی تمام زور نداشته ام .......

باور می کنی آ که آن وقت ها بازی اش نمی دادیم آن قدر بزرگ شده باشد که دعوتم کند به ستاره گیری ؟؟

نه این که فکر کنی در عبور پنج شنبه ها فراموش کرده ام روزهای با تو بودن را . راستش جرات نمی کنم بیایم بالای قبرت و سنگ بکوبم ..... نه این کار را هرگز نمی کنم

نمی خواهم باور کنم خانه ات آن پایین است . نه . نه .

اجازه بده خانه ات همین جا باشد .  هزارتوی قلبم را به نامت سند می زنم .

بگذار در این ازدحام تنهایی ، یکی از حفره های قلبم از آن تو باشد . سرخ سرخ ....... به رنگ تیمی که دوستش می داشتیم .......

** چرا این روزها بیشتر یادت می کنم ؟ قرار نبود این ها را بنویسم اما باز هم زورت را به رخم کشیدی !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:46  توسط   | 

کرام الکاتبین

 

سلام . یه زمانی الهه ی شعر هی می نشست روی شونه هام . این شب ها ولی ........

الهه ی داستان که نداریم . خب یکی درست می کنیم که فرود آید روی شانه هایمان .

قسمت چهارم آن داستانی که عنوان نداشت :

از وقتی که یادم می آید ، مهتاب  را هیچ وقت دست خالی ندیده ام . همیشه کتابی ، مجله ای ، روزنامه ای ،‌ دست کم کاغذی دستش است . از آن زن هایی است که حتی موقع سرخ کردن سیب زمینی هم باید مشغول خواندن باشد . حالا این که چند بار مجبور شده سیب زمینی های جزغاله شده را روانه ی سطل زباله کند ، بماند . وقتی هنوز با ما زندگی می کرد از این که در مهمانی ها نگاه های همه سمت دست های خواهر من است خجالت می کشیدم . شاید برای همین بود که بیشتر وقت ها از مهمانی رفتن با مهتاب فرار می کردم . خوب می فهمم مجید بی چاره از داشتن زنی مثل مهتاب چه می کشد . در این یک مورد چاره ای ندارم جز این که طرف داماد را بگیرم . هرچند آن بی نوا تا به حال شکایتی نکرده اما حس می کنم سکوتش بهترین راه برای نشان دادن نارضایتی اش باشد . اصلن چه ربطی به من دارد . خودش برود مشکلش را حل کند .

از آن مهمانی ها و شکنجه های پشت بندش چند سال گذشته . قد سن و سال متین اما مهتاب همان است که بود . حالا که نشسته روی مبل و جز کلمات کاغذی که دستش گرفته چیزی را نمی بیند ، پرتاب می شوم به همان سال ها .

البته خیلی پرش بلندی نیست چون متین می دود طرف مادرش و هم من را از بلاتکلیف ماندن میان گذشته و حال خلاص می کند هم مهتاب را خلع سلاح .

-          فسقلی چن دفعه گفتم وقتی کتاب می خونم  این طوری غافلگیرم نکن  ؟

= مامان خانوم چن دفعه گفتم به من نگو فسقلی . بعدشم این که کتاب نیس . هس ؟

ترجیح می دهم طرف متین را بگیرم و به جبهه ی فرزندان خدمت کنم . متین را از پشت بغل می کنم و می گویم : " خب راس می گه خواهر من . شما بعد این همه سال مطالعه هنوز نمی دونی این ورقه ی سفید نازکی که اسیر دستای شماس  ، کاغذه ؟ در ضمن سلام !

مهتاب همیشه وقتی حس می کند کم آورده ، لب هایش را به هم فشار می دهد و چشم هایش را طوری تنگ می کند که دلت برایش می سوزد و پشیمان می شوی از این که سر به سرش بگذاری . خب ، روشن است که این بار هم از همان روش قدیمی استفاده می کند . برای همین متین دست های من را باز می کند و حلقه می کند دور گردن مادرش که مثلن از دلش درآورده باشد .

مهتاب همزمان که خودش را از خطر خفگی نجات می دهد جواب سلامم را می دهد و با تعجب می پرسد که چرا خیال نداریم برویم استادیوم . متین هم بعد از این که داستان را تعریف می کند موبایل من را برمی دارد که برود فیفا صفر نه بازی کند و اجازه می دهد خواهر و برادر بعد از مدت ها با هم خلوت کنند .

= مامان کجاس ؟

-          رفت خرید

= خرید ؟ کی رفت ؟

-          ما که اومدیم  رفت .

= حالا انقدر واجب بود که مهموناشو بذاره بره ؟

-          از کی تا حالا ما مهمون شدیم ؟ بعدشم حتمن لازم بوده که رفته . اصلن بگو ببینم تو کی به این فسقلی قول استادیوم دادی که من نفهمیدم ؟

= این فسقلی یه اسمی داره که موقع انتخابش ، لابه لای  تمام کتابایی که خونده بودی  دلیل و  مدرک پیدا کردی که باید با میم شروع شه . از همونا که موقع انتخاب شوهرت تحویلمون دادی . یادت نرفته که ؟

-          اون دلیل و مدرکا که از نظر تو هیچ ارزشی ندارن ، برای این بود که دلم قرص باشه بابت اسم پسرم . که بدونم تا آخر دنیا این اسم روش می مونه . حالا این که یه وقت هوس کنم بچه مو ، فسقلی صدا بزنم یا مارمولک یا عسل به مادر بودنم ربط داره و هیچ مشکلی واسه  متین بودن پسرم درست  نمی کنه !

= حالا فسقلی و مارمولک هیچی ولی خدایی من اگه جای متین بودم وقتی عسل صدام می زدی تموم دیوارای خونه رو خط خطی می کردم .

-          مشکل تو اینه که گیر دادی به معنی این اسما . اینا درواقع اسم نیستن . یعنی هیچ معنایی ندارن و یه جورایی هم ردیفن . فقط یه بهانه ن واسه این که عشقمو لای اونا قایم  کنم .

= می دونی مشکل من با تو اینه که حرفایی می زنی که دو ثانیه بعد عکسشو می گی . اصلنم به روی خودت نمی یاری . بعدم وقتی نمی تونی طرفتو قانع کنی می گی وقتی بچه دار شد می فهمه . من فقط منتظر اون روزم که این متین اسمشو عوض کنه بعد دوتایی بشینیم پای استدلالای مامان مهتاب که چطور این اسم تا آخر دنیا دووم نیاورد . البته اگه گریه بهش فرصت بده که از منابع مطالعاتی ش استفاده کنه . آخه گریه ی شکست بدجوری آدمو گیج می کنه .

 

مادر که از در می آید تو ، فرصت هر جوابی از مهتاب گرفته می شود . چون بعید نبود برای یک بار هم که شده خلاف عادت عمل کند و مشتی حواله ام کند  و  کاربردهای جدید دستش را  کشف کند . برای خارج شدن از موقعیت بحرانی ام ، راهی بهتر از این نیست که خریدهای مادر را به آشپزخانه ببرم و خیر دنیا و آخرت را هم برای  خودم خریداری کنم .

صدای خش خش پلاستیک های دست من ، متین را به دنبالمان می کشاند مثل آهنگی که مار را . چشم هایش برق می زند چون می داند مادربزرگش از لیست علاقه مندی هایش خوب خبر دارد . مثل کاشفان جزیره ی گنج ، پلاستیک ها را زیر و رو می کند و بستنی ها را مثل پرچم فتح بالای سرش می برد و داد می زند : آخ جون این طعمشو نخوردم تا حالا .

به بهانه ی گذاشتن تن ماهی روی کابینت از مادر فاصله می گیرم که خوب نگاهش کنم . می خواهم ببینم چشم هایش چه شکلی می شود وقتی به این فکر می کند که این نوه ی سوپردوست داشتنی اش کی سلام کردن یاد می گیرد ؟ حالا می فهمم دلیل خرید ناگهانی اش را و این که حالا حالاها باید به این پسر باج بدهد . چشم هایش می خندد . خنده ای که تلخ هم هست . برای همین می روم پشتش و با ایما و اشاره به متین می فهمانم که سلام یادش رفته .

بستنی ها را می اندازد روی میز و قبل از این که سلام کند می زند توی سرش که مثلن نشان دهد ، می داند کارش خیلی بد بوده .

برخلاف مادرش کاربرد ژست ها را خوب می داند . به قول خودش فوت آب است و من مرده ی این دانایی اش هستم که باعث می شود مادربزرگ و نوه دل بدهند و قلوه دریافت کنند تا من و مهتاب که مبهوت مانده ، شاهد یکی از تاثیرگذارترین صحنه های تاریخ خاندان آشفته باشیم .

تن ماهی را نشان مهتاب می دهم که دوزاری اش بیفتد . و می فهمد که مادربزرگ قبل از همه خبردار شده لغو شدن مسابقه را . برای همین بساط تن ماهی ، یکی از معدود غذاهای محبوب نوه را ، مهیا کرده که ترتیب یک نهار خانوادگی را داده باشد .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:11  توسط   |